ناباورانه

همه چی درباره ی نی نی جون

<-BlogAuthor->

وان یکاد الّذین کفرو الیزلقونک بابصارهم لما سمعو الذکر و یقولون انه لمجنون و ما هو الا ذکر للعالمین پسر گل من در یکی از زیباترین نیمه شب های خدا ( 16.2.91 ساعت 2:30 بامداد) چشمای نازشو به زندگی ما تابوند تا معنی تازه ای از زندگی رو درک کنیم.وزن هنگام تولد 3900, قد 52 و دور سر 36 سانت بود. دوسش داریم و براش آرروی بهترینا رو داریم. ده سال پیش با این که من اصلا قصد ازدواج نداشتم خیلی غیر منتظره و به سرعت با مردی ازدواج کردم که تقدیرم بود و همبشه از خدا از این تقدیر زیبا ممنونم. من انسیه متولد 22/6/1362 و همسرم یاسر جان متولد 27/2/1358 هستیم. سال 83 برای ما سال بسیار پربرکتی بود و خدا یکی از فرشته هاشو به ما بخشید. عاشقانه دوستش داشتیم و داریم. و همیشه سعی کرده ایم پدر و مادر خوبی براش باشیم. از 4 سالگی بزرگترین آرزوش داشتن خواهر یا برادر بود. انقدر دعا کرد که خدا آرزوشو براورده کرد. دعا کنید نی نی جونمون سالم به آعوشمون پناه بیاره.
zohrearzehgar@gmail.com

پیوند ها

غذا و کیک عالی

دختر نازم

کوروش خاله

اپلود اسان عکس

خوشبختی زیر پوست من

من و هوو جان

بابای دوقلوها

شیطنت های زنی که من باشم

من و زهرای خوبم

نازی جون

یک عدد مامان خانومی

من و همسرم در اروپا

من در برره

تفکرات عریان یک زن متاهل

فلفولی

خاطرات یک دختر پرماجرا

نایسل

خاطرات من ( سپیده )

مامان اوا

خاله مریم

دست باف

ژورنال دنیای نفیــــــــــس

diet

آپلود عکس آسان

من و همسرم

مطالب اخير

چند عکس دیگر

چند عکس از دوربین عمه زکیه

حمیدرضا و بای پس معده!

حمید بولت بر وزن مجیک بولت

بدون شرح!

قاطی پاطی

سالگرد مادرجون و حاج اقا

چند تا عکس از این دوران

حمیذرضا در پاندا

ای واییییییییییییییییییییییییی

سلامی دوباره در استانه ی شروع 10 ماهگی

عکس های پسرم در اتلیه ی هور و پری

پایان 7 ماهگی

عشق مامان و بابا و خواهری

حمید رضا جون در پایان 6 ماهگی

پسرک موتور سوار

پسرک بازیگوش

آرشيو مطالب

1391

آمار

افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 12 نفر
بازديدهاي ديروز : 11 نفر
بازدید هفته قبل : 69 نفر
كل بازديدها : 31310 نفر

امكانات جانبي

RSS 2.0

POWERED BY
NiniWeblog.com

یک لحظه هم بدون شما... نه نمی شود

 


 

موضوع :

چهارشنبه 25 بهمن 1391 |

چند عکس دیگر

 

مامی ارایشگر می شود. 9 ماهکی

 

یادتون هست گفتم بچه ام اول نیشاش در اومد. اگه باور نکردین اینم مدرکـــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

مامانی می گن این اقا پسر رو که تو جشن مایده دیدن خیلی یاد حمیدرضا افتادن و اینکه یه جورایی بزرگی های حمیدرضاست.

 اینم یه عکس از روزی که خونه عمع زکیه رو می چیدیم و حمیدرضا ...

موضوع :

سه شنبه 22 اسفند 1391 |

چند عکس از دوربین عمه زکیه

سلام. چند روزیه مامانی اینا به دلیل نزدیکی خونه عمه زکیه به خونه جدیده  اون جا مستقرند و ما هم گاه و بی گاه می ریم اونجا. حمید رضا بد جور به عمه زکیه وابسته شده و خودشو لوس می کنه براش. یه جا می شینه و دستا بالا و به زور ادای گریه در میاره که بیا بغلم کن. خلاصه این که به خاطر بازار رفتنا و برنامه های مربوط به خونه هی حمیدک می ره اونجا و بعدش ما زحمت می دیم به این نو عروس کاری. حمید رضا خیلی بلا شده و از دیوار راست می ره بالا. اونجا که هست غذاشو با موسیقی زنده میل می کنه. مامانی می زنن و حمیدم دراز کش قر میده و زکیه جون دهنش می کنه. خلاصه دیشب با زکیه جون نشستیم و عکسایی رو که از ماه رمضون تا حالا ازش گرفته بود رو ریختم تو کامپیوتر. عکسای قشنگیه. نشون می ذه تو این مدت چه تغییراتی کرده این پسرک.

اینجا اخر ماه رمضونه. رفتیم فرودگاه تا زکیه اینا رو سورپرایز کنیم که خودمون سورپرایزتر شدیم.خمیازه

عشقولانه ی پدر فرزندی شهریور 91 باغ باباجون

 

عمولی و حمیدرضا شهریور91

تو این عکس شباهت زیادی به بچه گیهای بابا داری. (عمه زهره نظر بدین.)

 

این عکسا همه رو شهریور 91 گرفتیم. حدودا 4  5 ماهه. یه مدت باغ بودیم دور هم. خیلی خوش میگذشت. دوران مظلومیه حمیدرضا. دورانی که من و مامانی دست به دعا بودیم تا یه کم بتونه از خودش دفاع کنه و این قدر بی سر و صدا نباشه. چه دلای پاکی داریم مافرشتهاوه

مادر به قربون اون خال دل ربات مادرماچ

وای.چه قدر این جا فکر می کردیم پس زمینه ی هنری ای درست کردیم.عینک

فدای اون بای بایت خوشگل خانمی. ابان 91

 9 ابان 91.حدودا 6 ماهه.

این جا پسرم هنوز اضافه داشته قربونش برم. ابان 91

دی 91. عاشق این لباستم ننش جان. خیلی بهت میاد. این یکی از لباسایی که بابات برات اورده از تهران. همونایی که گفتم برات با چه ذوقی می گفت تن پسرم کن تا ببینم.

 براتون از عاشورا گفته بودم. از این که حمیدرضا رو لباس علی اصغر جون پوشوندیم و کلی خاطره انگیز شد. بردنش تو مردا و همه با سلام و صلوات به استقبالش رفتن. بغل دایی علی بود و همش بهش ماشالاه می گفت. یا علی اصغر مظلوم علی اصغرامو برام نگه دار.

(تو اون ملافه سفیده نونای بسته بندی شده ی عاشورا رو پیچیدیم. نمی دونم چرا با دیدنش دلم گرفت.)

یاسر جون بهت افتخار می کنم که با جون ودل و با نیت خالص خدمت می کنی. این جا فکر کنم 48 ساعته نخوابیدی و سر پایی. اجرت با عموی بی ادعای کربلا.

قربون دخترم بشم من که این قدر خانوم و بزرگ شده.

 وای وای نوشت :یک خسته نباشید عرض می کنم به خودم که دقیقا 1.5 وقت گذاشتم و این پست و گذاشتم. زهره یادم باشه ازت عکس زیاد گذاشتن سریع رو یاد بگیرم.خجالت

 عشقولانه نوشت 1:گلناز جونم این عکسا رو موقت داشته باش تا بازم عکسای خوشگل بذارم.

عشقولانه نوشت 2: عمه زهره جاتون تو این جور مراسم خیلی خالیه.

موضوع :

دوشنبه 21 اسفند 1391 |

حمیدرضا و بای پس معده!

ای خدا از دست این بچه ها.وقت تمامهیچ 2 روزشون مثل هم نیست. یه روز خوب  می خوره خوب می خوابه و کلا خوبه بغل یه روز هم که نه می خوره نه می خوابه. چند روزیه پسرم هیچی نمی خوره. دهنشو قفل می کنه و کلی باید دلقک بازی دریاری تا باز کنه اون دهن 4 گوششو. وقتی هم که باز کنه بعد از چند ثانیه مکث با خونسردیه تمام همشو می ده بیرون.

اگه یه ذره هم مونده باشه اون ته مها با انگشت و با یک ظرافت خاصی در میاره که  زبونم لال چیزی نمونه و روزه اش باطل نشهاسترس

این جا هم زار می زده برا دی دی. یه صداهای خاصی در میاره وقتی شیر می خواد کاملا معنی دار و خیلی دل ربا. ولی تازگیا نمی دونم چرا این قدر زیاد از این صدا ها در میارهمشغول تلفن اگه به خودش باشه می گه من بشینم اونم دورم بازی کنه و هر خواست بیاد و یه قلپ بخوره. نمی دونم هنوزم شیر می تونه براش کافی باشه. نه میوه می خوره نه غذا .

فقط شیر می خواد. 3 شبه تا صبح هر نیم ساعت بیدار می شه و گریه و ناله و جیغ حتی که شیر می خوام و منم با چنان سرعتی می پرم از خواب و بهش شیر می دم که تا چند دقیقه قلبم هنوز تند تند می زنه.هیپنوتیزم ولی با تمام این اوصاف ناراحت نیستم و ارومم. می دونم این نیز بگذرد . نوشتم تا اگه فردا روزی نوه ام این کارا رو کرد بچم غصه نخوره.قلب

دیگه این که خیلی بچه ننه شده. هیچ کلمه ای غیر بچه ننه نمی تونه وصفش کنه. پشت سرم گریه می کنه و مثل پیشی ها همش خودشو به من می ماله. حس خوبیه. حس عشق و این که یکی به تو وابستس اونم یه فرشته کوچولوی معصوم ناز.ماچ

از کارا و توانایی های این دوره اش این که چار دست و پا می کنه حرفه ای. خیلی راحت دست به مبل می ایسته و چند قدمی هم با مبل راه می ره. بعضی وقتا هم بدون کمک می ایسته. با انگشت اشاره با یه نازی اشاره می کنه.

با عمولی یه کار جدید یاد گرفته این که هر وقت تو ماشینیم حسین از بیرون هر جا انگشتشو می ذاره حمیدرضا هم همون جا میذاره. منظره ی قشنگی می شه.

عاشق باز شدن در کابینت و یخچاله. وقتی می بینه باز شده خیلی سریع خودشو می رسونه تا از این فرصت استفاده کنه.

یگانه دیگه از پسش بر نمیاد و همش داره اولتیماتوم می ده. من رفتم. بایبامن حرف نزن

 

موضوع :

يکشنبه 13 اسفند 1391 |

حمید بولت بر وزن مجیک بولت

سلام. می خوام بگم روز به روز این بچه داره جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــگر تر می شه. تخث با نمک قلدر باهوش و کلک. تازگی ها هم یاد گرفته اگه به خواستش نرسید چنان گریه هایی می کنه که فکر می کنی عقربی ماری چیزی گزیدش.

تو مهمونی ظرف میوه رو که میارن حتما باید یکی برداره و از این لحظه به بعد کار من شروع می شه. رنده می کنه می ده بیرون رنده می کنه می ده بیرون  (هزار بار تا مثلا اون سیب یا خیار تموم شه ) بعضی وقتا هم پیو می کنه و تا فاصله ی یک متر همرو  می فرسته بیرون. دیروز خونه عمه زکیه همش می خواست از اینه شمعدون بره بالا. یک 2 بار با چادر بستیمش به پایه ی مبل ولی باز دلمون نمی اومد و بازش می کردیم. حسابی برا مامانی و بابا جون خودشو لوس می کنه و شیرین کاری در میاره.

دیگه از کوروش نمی ترسه که هیچ . حسابی رفیق و یار شدن . البته کوروش هم با مرامه و اذیتاشو ندیده می گیره.

الان داره ازم اویزون میشه. بایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

موضوع :

يکشنبه 6 اسفند 1391 |

بدون شرح!

موضوع :

سه شنبه 1 اسفند 1391 |

قاطی پاطی

سلام. الان حمیدرضا خوابه. یگانه مدرسست. یاسر جون ظهر نمیاد. میخوام تا 1.5 اینجا باشم.یکم از حمیدرضا بگم.

خیلی فرق کرده. بلا و پر جنب و جوش. عاشق بابا. دلش ضعف می ره وقتی باباشو میبینه و چنان خنده های صدا داری میکنه که تو هم باهاش میخندی.

عاشق هر چیزی که منعش کنی.هر چی ممنوعیت جدی تر ولع بیشتر. لیست اشیا ممنوعه:  1.دستمال کاغذی . که با تمام وجود دوست داره بخوره بمکه بجوه و ...  

2. کف دمپایی رو فرشیای من. وقتی میبینشون با چنان سرعتی میاد سمتشون که به سختی میشه بگیریش.

3. مهر نماز. مثل این پیشیای ملوس میشینه جلوی نمازت و منتظر با خودش میگه شاید این دفعه طرف یادش بره برداره اون مهره لا مصبو ولی حیف که هر دفعه برش میداریم.

4. پاک کن یگانه. که خیلی دوست داره قورتش بده. نکه خیلی قورت دان بلده بچم.خجالت

5. ورود به اشپزخونه. شی نیست. ولی این کار به دلیل خطراتش ممنوعه. با 2 تا مبل راه سد شده و من بیجاره باید  روزی 100 بار صخره نوردی کنم. ولی از اون روزی که یه کم راه باز ببینه. سه سوته جای جا قابلمه ایه تا رو سرش چپش کنه. اخه جالبه هیچی براش درس عبرت نمیشه. مثلا دیروز میخواست دست به قابلمه بزنه. هی نذاشتم. هی نذاشتم. بالاخره گذاشتم. دستش که سوخت گریه کرد ولی بازم 10 بار این کارو انجام داد.

6. عاشق ورود به دستشویی و حمام. تا می بینه یکی داره میره اون سمت بدیو بدیو خودشو میرسونه. ولی طفلی با در بسته مواجه میشه. امروز داشتم با زن عمو صحبت می کردم دیدم صدای خنده های پر از هیجانی که بو ی پیروزی می داد میاد. دیدم بله. در حموم بازه و با نوک اون انگشتای گردش داره هولش می ده. اخه جالبه پلش براش بلنده کلی باید دور خیز کنه تا بتونه بره بالا.

روز به روز داره با نمک تر می شه.

یگانه تازگی ها بای بای بهش یاد داده. این قدر خوشگل مچ دستشو تکون میده که دلت ضعف می ره. یک کار خیلی جیگگگگگر هم اینکه ناز می کنه. سرشو رو شونش خم می کنه و لبخند میزنه. میخوای خودتو بزنی.ماچ

این قدر کنجکاو و بریز به پاش کن شده که دیروز نبردمش مهمونی. گفتم ببرمش خونه عمو اکبر تا مامان راحت تر کوروش داری کنه. اخه اون جا 4 نفر هواشو دارن و با هاش بازی می کنن . مخصوصا عمو که خیلی باهاش بازی و صحبت می کنه و حسابی سرگرم می شه. زهره هم همین فکر و کرده بود و کوروشو برده بود خونه مامان اعظم تا مامان راحت تر حمیدرضا داری کنه. در کل خواستم بگم یه همچین خواهرا خوبی هستیم ما و به فکر مادر.مژه

نمی دونم چرا این ماه این قدر متفاوت بود. همش خندیدیم . اونم از نوع ج  ی   ش   در بیار. از افتادن خاله مهشید که لی لی کنان داشت می رفت تو اتاق که یهو دیدیم رفت تو دیوار تا اسم فامیلی که اعضای بدنش عرق بود و غذاش انبه پلو.قهقهه

از مولودیای اشرف جون و جشن و پای کوبی برا ازدواج احتمالی فیروزه جون و رقصای محلی زهره خاله با اون موهای فرررررفررررررررررریش.

ولی اون لحظه ای که س  ی   ن   م  رگ کرد دیگه دلم برا حمیدم تنگ شد. و زن عمو میگخ دقیقا همون لحظه ها دیگه حمیذرضا فقط منو می خواسته. الهی قربونش برم.

 تو همون یه نیم ساعتی هم که اومد اونجا این قدر به میزا بالا رفت و از ظرفا کشید که فرار و به قرار ترجیح دادیم.

سکینه جون می گفت چه قدر فرق کرده. اصلا نمی شناسمش. چه ظاهری چه اخلاقی.

به به. پسرم بیدار شد و داره میاذ سمت لب تاپ تا همه کلیداشو هم زمان با هم بزنه. پس تا دیداری دوباره که خدا عالمه کی باشه خدانگهدار

 

موضوع :

شنبه 28 بهمن 1391 |

سالگرد مادرجون و حاج اقا

سلام. دیروز سالگرد پدربزرگ و ماذر بزرگم بود. مامان ملی اومدن خونمون و بعد از 1  2  ساعت زهره جون اینا اومدن دنبالمون و رفتیم. حمیدرضا چند وقتیه خیلی بد غذایی میکنه. یعنی میتونم بگم اصلا غذا نمیخوره. خلاصه مامانی و عمه زکیه هم اومذن و حمیدرضا که خیلی خوابش می اومد تو بغل مامانی نشسته و در حال گوش دادن به لالایی خوابش برد. حالا چی شد که اومدم بنویسم اینکه داداش ریوف امروز یک چنذ تکه از فیلمهای قدیم مادرجون اینا رو از دایی محسن عزیزم گرفته بود و منم که منتظر اومدن یاسر جون بودم گفتم اینا رو ببینم. مادرجون سالم . خندان. خیلی خانم فهمیده و صبور و با عزتی بود. اشک امانم نداد. وقتی خنده هاشو دیدم. خیلی تو این دنیای دنی سختی کشید. داغ جوون دید ولی بازم غمش و پنهان میکرد و لبخند به لب داشت. حاج اقای مظلوم و بی ازار. حاج اقایی که فقط به فکر درامد حلال بود و پهن کردن سفره های مرغوب روغن زردی برا اهل و عیالاتش. حاج اقایی که هر وقت خونشون میخوابیدم صبح قبل از طلوع افتاب با صدای نجوای قران خوندناش بیدار میشدم. اخ. چه حرفها داره این فیلم. درختای پلویی که ماذرجون میگفت حالا هر کدوم رفتن پی سرنوشتاشون. بعضی سیاه بعضی سفید و بعضی خاکستری. الان اونا کجان؟ چه قذر تو این دنیا زحمت کشیدن برا روزی حلال. چه قذر پستی بلندی داشتن تو زندگیشون. ولی عاقبت همه همینه. ارامش ظاهری ابدی. ظاهری چون که ما ارمیدن جسم و میبینیم. اخ مادر جون چه قذر پاهات درد میکرد ولی قبل اذون صبح اخریا پاهاتو میکشیدیو با 2 تا عصا میرفتی برا وضو. چه قذر تعقیبات میخوندی. چه قذر یتیم داری کردی و برا یتیمات اشک ریختی. بمیرم برات. ولی همه چی تموم شد. ایشالا جات خوب باشه. برا هممون دعا کن. الان کجایی؟

موضوع :

چهارشنبه 25 بهمن 1391 |

چند تا عکس از این دوران

این جا نقش حمیده رو داشتی تو خاله بازی با یگانه

این جا هم نقش حمید خان

تو این لحظه ها هممون تو اتاق بابا علی داشتیم بازی میکردیم و کلی هم عکس دسته جمعی با همه ی نوه ها نیشخند گرفتیم که حیف نمیشه بذارم

اینم کلی برش دادم . از رابطه ی عشقولانه ی این دو فرشته هر چی بگم کم گفتم.

دور از چشم کوروش داشتی کیف میکردی

یک هفته قبل از این که مریض بشی هلوی من. حمام رفته اماده ی رفتن به خونه ی مامانی . روز اول روضه هاشون . حدودا اخرای دی

این جا شباهت زیادی به بچه گی های خاله زهره داری. زهره برو خوش باشزبان

و اینم حال و روزت از دست اون ویروسای کصافطیو

این جا دوران نقاهتتون بوده. یه کم رو به راه شدین به لطف خدا و زحمت های من. ( ایکون مامان از خود متشکربغل)

 

موضوع :

سه شنبه 24 بهمن 1391 |

حمیذرضا در پاندا

اول  دوم بهمن بود که یه شب گفتیم بریم شهر بازی. همون شب خونه عمو سلمان هم قرار بود بریم. اخه مامانی اینا اونجا بودن. برا همین تصمیم گرفتیم بریم کلوپ کوچولو پاندا که تو مسیر بود. بیشتر به خاطر یگانه جونم که همیشه خیلی دختر خوبیه و دوست ذاشتم بهش خوش بگذره. حمیذرضا رو هم یه کم بازیش دادیم. اخه خودش هنوز نمیتونست  و حتی علاقه ای هم نشون نمی داد.

این همه گریه فقط به این دلیل که توپ رو نذاشتم بخوری

موضوع :

سه شنبه 24 بهمن 1391 |

تولد 1 سالگی کوروش

عشقولانه های پدر پسری

حمیدرضا به توان 2

 

موضوع :

سه شنبه 24 بهمن 1391 |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد